حمد الله مستوفى قزوينى

70

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

دگر عبد رحمن بن عوف بود * كه اندر دهم پايهء او نمود 1370 زبير عوام آن سراف ؟ ؟ ؟ از مرد * چو عمّارِ ياسر سپهرِ نبرد دگر نامدارانِ قوم عرب * كه بودند با دانش و با نسب سرافراز عثمان و چندى زنان * ببردند و رفتند هريك دُوان به سوى نجاشى نهادند رُو * كه سردار مُلك حبش بود او نجاشى به دل خواست پذرفت دين * از آن مردم نامدار گزين 1375 چنين گفت از اين كار با قوم خود * كه : « اين نامور مردم پُرخرد كه از مكّه آمد به نزديك من * به زنهار اين نامدار انجمن بُزرگند و با دين پاكند يار * سزد گر كنم دينشان اختيار شما نيز اگر درپذيريد دين * بسى سود بينيد هركس از اين در انجيل هست اين حكايت عيان * كه آيد رسولى به آخر زمان 1380 كه احمد بود نامِ آن نيكمرد * بگيرد جهان را به جنگ و نبرد اگر ما كنيمش به دين ياورى * كه پيدا كند كار پيغمبرى بياريم او را بدين شهره شهر * ز دين در دو گيتى بيابيم بهر برآيد ازين در جهان نام ما * به ما فخر آرند اقوام ما به ديگر سرا پيشِ پروردگار * مكافات يابيم بيش از شمار » 1385 نجاشى چو برخواند اين داستان * غريوى برآمد ز ناراستان به اسلام بردند بر وى گمان * وز اين فتنه‌اى خواست گشتن عيان نجاشى چنين گفت : « من ز آزمون * سخن گفتم اى نامداران كنون » به تدبير آن فتنه را برنشاند * دگر زاين سخن داستانى نراند به مكّه چو كفّار آگه شدند * كه اسلاميان سوى آن ره شدند 1390 به دندان ببُردند از غبن دست * كه از ماجرا جان ايشان بجَست « 1 » فرستاده‌اى قوم كافر بجُست « 2 » * كه باشد خردمند و دانا و چُست بدين كار شد نامزد عمرو عاص * بدان تا دهدشان از آن غم خلاص به پيش نجاشى بسى خواسته * ببرد آن خردمند آراسته پيام آن‌كه : « قومى از اين بوم‌وبر * بدان مُلك كردند خيره گذر

--> ( 1 ) ( ب 1390 ) . در اصل : بخست . ( 2 ) ( ب 1391 ) . در اصل : نخست .